در ادامه، با جزئیات بیشتری به 16 / مـــرداد / 1392 میپردازیم.
ساعت 2 یا 2 و نیم بود بیدار شدم.بعدم بابام
خونه نبود و زود از جام پاشدم! (قابله ذکره که روزای دیگه تا حدود 5 بین پتو و تشک
میموندم
که بابام تشریفشونو ببرن و بعد با امنیت از جام پاشم!) بعدشم که رفتیم پارک و
افطار خونه دایی دعوت بودیم و باید زود میرفتم خونه.تو پارک با دو تا آدم باحال
آشنا شدیم و بعدم رفتیم افطار و اونجا هم همچنان سیاست سکوت در حضور پدر و مادر رو
در پیش گرفتم! بعد دوره قرآن خونه بابابزرگم بود که مامان بابام رفتن اونجا و من و
مصطفی با این یکی خالم برگشتیم خونه و فوتبال رفتیم که بازی کنیم.این مبل سازیه
اینجا دیوار کارگاهشو شیشه کرده بود و بیان کردیم اینجا بازی نکنیم که میشکنه.رفتیم
پارک! محمد جواد هم اومد.چمنا هم اکثرا خیس بودو منم همون حرکت اول لیز خوردمو خیس
گشتم!! بازی هم مسخره بود! ولی مسخره ای که همه میخندیدن ولی علی بزرگه یه کم ناراضی
بود! بعدشم باز اینا استپ هوایی بازی کردن و بچه های کوچیکو بازی ندادن.منم کلی
ناراحت شدم و امشب نمیخوام باهاشون برم فوتبال دیگه! ضمن اینکه توپ رو هم باز
ترکوندن.بعدم حدود یک برگشتیم خونه باز!
پست بعدی هم الان میاد!
برچسب:
نویسنده: مهران رضایی