با مطالعه این مطلب، دید بهتری نسبت به 14 / مـــرداد / 1392 خواهید داشت.
حدود 12 – 1 بیدار شدم و باز تا عصر گذشت دیگه آقا
بعدش با بچه ها رفتیم پارک باز و باز نمیخواستم برم خونه از مامانم پرسیده بودم
بابا افطار خونه ان که بیان کردن بله! منم شرح دادم خونه امیر دعوتم!! بعد کارتمو برداشتم
که با امیر بریم ساندویچی برا افطار.آقا بنا بود بریم در خونه امیر چایی و خرما رو
بزنیم بعد بریم ساندویچی.سانویچی فلکه اول بسته بود و باید میرفتیم فلکه دوم.بعد
آقا رفتیم چایی رو بزنیم که مامانش کلی اصرار و اینا که من هزار بار به امیر اظهار داشتم
دعوتتون کنه و اینا! خلاصه افطار جدی جدی خونه امیر دعوت شدیم!!! حدود یه ساعت و
ربع اونجا بودیم و یعنی دائم میخوردیم!! از افطاری و شربت و بستنی و آجیل و خلاصه
هر چیزی که تواناییش بود تو اون وقت محدود
کلی هم با داداشش مسخره بازی کردیم.مثه طوطی بود خارکله
هرچی میبیان دادیم تکرار میکرد! بعد دیگه 9 برگشتیم خونه و نماز و رفتیم فوتبال.فوتبال
رو هم به مسخره گرفتن و کلی هم ازشون ناراحت شدم و بعدم کلی دلجویی و اینا و باز
رفتیم پارک که اینا استپ هوایی بازی کنن.همون اول توپو انداختن رو درخت که دیگه
برنگشت و نتونستن بیارنش و رفتن توپه دیگه سفارشن و من دیگه عمرا برای این کوچه و
اهالیش توپ نمیخرم!! بعدم باز گیرای مامانم و برگشتیم خونه و کلی حرف زد باهام و
منم جوابشو دادم و باز " شبا تا صبح بیدار، تکیه میده به یه دیوار "
تا
سحر.به محسنم سپرده بودم برا کار به داییش که نجاری داره بگه که داییش بیان کرده بود
بیاد ببینم کارش چطوریه!
پست بعدی تا لحظاتی دیگر!
تمام اطلاعات بر اساس گزارشهای منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.
آخرین اطلاعات منتشر شده در همین صفحه بهروزرسانی خواهد شد.
جدیدترین جزئیات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن گزارش آمده است.
برچسب:
نویسنده: مهران رضایی