خرید بک لینک

سلااااااااااااااااام!

صب بیدار شدم و پاهام درد داشت! خیلی! عصرشم پارک نرفتیم و همونطوری تو خونه گذشت تا شب که پاهام بازم کلی درد داشت و نرفتم فوتبال! یعنی رفتمااااااا ولی بازی نکردم.میترسیدم.امیرم که کله بود باهام اصلا نیومده بود! و بچه ها رو به رضا سپردم و با حامد رفتیم ساندویچی و چقدر خندیدیم اونجاااااا!!! اصلا یه وضعی بود! طرف میگفت چند روزه امام رضا میطلبه ولی قسمت نمیشه برم مشهد!!!! و مسائل جالب دیگه ای که عنوان شد!! یارو گفت من فقط میرم شمال اونم فقط رامسر! اصلا راه دیگه نداره.بعد اون یکی گفت با چی میری؟! گفت «دو سه تا ماشین هست.یه پرشیا و یه وانت پیکان و یه گاری یی که نمیشه اسمشو گفت»! دقیقا با همین ترتیب! و رو اون گاریه که اسمو نمیشه گفت تاکید خاصی داشت! و بعدشم خونه رفتیم و خوابیدیم!

یه دونه پست دیگه هست برا امروز بقیش باشه بعدن باز!!

برچسب: نویسنده: مهران رضایی تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 21:21

صفحه بندی